سايه روشن

Saturday, June 15, 2002

و بند بند وجودم تو را به خود مي خوانند, چشماني كه از عشق تر شده اند , صورتي گر گرفته از هيجان ديدار
. همه جا بوي تو مي آيد. و صدايم ميلرزد.كاش ذره اي از تو در ديگران بود. تا با آنها به تو برسم.
ولي نيستي اي مسخ شده عشق.گوشهايم صدايت را مي خواهند و دستهايم نوازشت را.
تن روحم چقدر خسته است , كجاست آغوش روحت؟

تو هميشه با مني.
هر گاه كه من تو را باور كنم .
و اگر نخواهم باور كنم , گر چه روحم را در آغوش كشيده اي , در جستجوي گرمايت پريشانم.
و اگر نخواهم بشنوم , گر چه در گوشم زمزمه ميكني , در آرزوي صدايت ميمانم.

...


Thursday, June 13, 2002

خبر!
دانشگاه علم و صنعت اقدام به برپايي "اولين جشنواره دختر برگزيده دانشگاه " كرده. خيلي جالبه ,نه؟ فقط تصور كنيد Miss IUST احتمالا بايد چه ويژگيهايي داشته باشه؟
حتما هر خبر جديدي از اين جشنواره كه در اسفند ماه برگزار ميشه پيدا كردم , اينجا مينويسم.


Wednesday, June 12, 2002

زندگي تو مال توست.تو و فقط تو.
كسي به حال كارنامه هايت نخواهد گريست و كسي به اندازه تو از آنچه موفقيت مي ناميش لذت نخواهد برد.زندگيت متعلق به توست.تويي كه روزهايت را ميسازي.آنها را بساز همانطور كه ميخواهي نه به دلخواه ديگران, كه آنان را روزهاي خويش بس است! احساساتت عزيزند و بلند , آنها را به جرم درك نشدن توسط "همه" نكش. نمي گويم مغرور باش!تنها اجازه سركشي آنها را به حريمت مده.
زندگيت را بساز...كه كسي دلش برايت نخواهد سوخت و با پيچيده شدن طومار زندگيت آه كسي را نخواهي شنيد.به سوي قدمت گام بردار كه كسي بيش از تو به آن ايمان ندارد.حال كه آن هدف , "تو" را آرامشگاهش يافته ...مسئولي به بزرگيش. توان قدمهاي تو زمين را به شگفت خواهد آورد.عظمتش را تجربه كن.


Tuesday, June 11, 2002


دوستاني دارم...بهتر از آب روان.


اگه بگم ارائه مقاله ام بهترين ارائه شد , چي ميگين؟ :)

ديروز اينقدر نا اميد بودم كه در آخرين لحظات مي خواستم از شركت در همايش انصراف بدم.خيلي فكر كردم...ميدونيد به چه نتيجه اي رسيدم؟ اينكه من چقدر ضعيفم كه حتي نميتونم درباره مطلبي كه تسلط علمي نسبتا خوبي روش دارم و هفته ها در موردش تحقيق كردم , واسه 50 60 نفر آدم تقريبا همسن و سال خودم توضيح بدم! آخه آدم اينقدر ضعيف؟يعني من نبايد بتونم واسه 30 دقيقه اختيار ضربان قلب و صداي خودم را داشته باشم؟
به اين فكر كردم كه همه آدمهايي كه جلوم نشسته اند فقط اومدند كه حرفهاي من را بشنوند و از اون استفاده كنند...اونا نيومدند تا لرزيدن صداي من يا اينكه من مطلبم را فراموش كنم را ببيند...آنها انتظار "خوب" را دارند.تصميم گرفتم تا تمام عشق و علاقه و دانشي كه اين مدت در زمينه مقاله ام به دست اوردم به تك تك حاضران هم منتقل كنم. :)
و خدا همراهم بود.


Monday, June 10, 2002

فردا ساعت 11 صبح ارائه مقاله دارم. واسم دعا كنيد لطفا و آرزوي موفقيت :D